کسب مقام برتر توسط خانم عاطفه بابادوست در مسابقه "زمزمه های روان"
آثار برتر مسابقه "زمزمه های روان" که به مناسبت روز دانشجو و به همت اداره کل دانشجویی برگزار شده بود، در دهه مبارک فجر انتخاب و در سایت این اداره کل در دسترس علاقه مندان قرار گرفت.
شایان ذکر است، در هفته خوابگاه از برگزیدگان، تقدیر به عمل می آید.
سرکار خانم عاطفه بابادوست دانشجوی این مرکز به کسب مقام برتر رشته ی شعر طنز نائل آمدند که به ایشان این موفقیت را تبریک گفته و آرزوی طی کردن پله های ترقی را با کمک خداوند متعال برای ایشان آرزومندیم
متن شعر
بسم الله الرّحمن الرّحیم
نام دانشگاه:دانشکده حضرت فاطمه (س) قائم شهر-مازندران
عنوان شعر:خوابگاهنامه( شعرطنز)
سراینده:فاطمه بابا دوست
آذر1392
-----------------
خوابگاهنامه
به روزی چنان گرم بودست و تفت
که آتش گرفتی همه چاه نفت
بیامد بشارت مرا که ای جوان!
بیا و جواب سوالت بدان
که آمد نتایج همی روی سایت
ببین تا شود روز تو همچو نایت(شب)
و من پر ز ترس و پر از دلهره
بشد کامپیوتر لولو خورخوره
بکردم بسی نذر و صدها نیاز
بخواندم خداوند بنده نواز
پس از لحظه های پر از التهاب
بشدآشکارا به نزدم جواب
بگشتم قبول اندر آن رشته ای
که بودم برآن عاشق و کشته ای
و دانشگهش بود برمن عجیب
چگونه شدم من قبول ای حبیب!
نهاده برآن نام فرهنگیان
دل پیر می شد هم ازآن جوان
لبم همچو پسته چه خندان شدی
همه آسمانم چراغان شدی
بدادم خبر من به این و به آن
نبودی چو من شادمان درجهان
چوبشنید هرکس ز من این خبر
بگفتا که گشتی بسی نامور
که هفخوان رستم تو رد کرده ای(1)
سر خود تو بالا ز حد کرده ای
و حکمی برای تو تعیین شود
حقوق تو هر ماهه تامین شود
همان دم که گردی تو فارغ ز درس
سریعا معلم شوی تو مترس
ز مردم شنیدستم اینها و شاد
بگشتم به خود غره وپر زباد
سری پر غرور و دلی پر سرور
بکردم من آینده ی خود مرور
به هرکس رسیدم بگفتم همان
که گردم به زودی چنین و چنان
دو چشمش پرآب و لبش پر زآه
که ای کاش ما را بدآن جایگاه
چه شبها و روزان پررمز و راز
شدم غرق در فکر دور و دراز
سرانجام آمد گه سرنوشت
شدم راهی انگار سوی بهشت
برفتم همی سوی دانشگهم
که بود آرزویم درآن پانهم
بدیدم که رویش چُنان ماه بود
چه کس از درون وی اگاه بود؟!!!!
همان دم به من داده شد یک کلید
برو به اتاقت اتاق جدید!!!
که زین پس بُوَد نام آن خوابگاه
بخوابی در آن هرشب و شامگاه
ببردم همی با خودم کیف و رخت
اتاقی بُد آنجا پراز میز و تخت
گزیدم یکی تخت ازآن میان
نهادم بساط خودم روی آن
نگاهی فکندم به سرتاسرش
که جاییست اینجا که تا آخرش
بباید که مانم درآن هرچه هست
که از ملک سلطان برایم سراست
و وارد شدندی تنی هفت وهشت
دلم زآمَدَنْشان بسی شاد گشت
بکردم سلام و بدادم درود
بگشتیم یاران جانی چه زود
چو شب گشت آمد به ما وقت خواب
گرفتیم از تخت ها هم جواب
چو بر روی بالش نهادم دو گوش
ز چوبان تختم برآمد خروش
شنیدم که میگفت بامن سَخُن
که شر خود از روی من کم بکن
یکی جیرجیر و یکی قارقار
یکی هم صدایش بسان قطار
و شد خواب آن شب به ما زهر مار
چو خوابیدن اندر دل کارزار
سحرچون برآمد بلندآفتاب
به چشمم شده این همه چون سراب
کیم؟چیستم؟من کجایم؟بگو
کجا بود این جا و این گفتگو؟
بیامد همه چیزناگه به یاد
پریدم ز تخت خودم همچو باد
کنم تخت خود را مرتب چنان
نباشد چو آن تخت اندر جهان
چپاندیم هرچیز را در کمد
به تردستی چون ما به عالم نَبُد
همانجا که بودی چو میدان جنگ
شده صبحدم چون گلستان قشنگ
بگشتیم خسته ازآنکادر تخت
شدیم ما گرسنه ازآن کار سخت
برفتیم بهر غذا سوی سلف
درآنجا یکی گربه بُد زشت و جلف
چو دیدیم گربه بکردیم داد
وز آن داد در رفت گربه چو باد
از آن دم چنان بود احوال ما
شده زندگیمان نظافت خدا
مرا نیست زین گفتنی ها مجال
که گویم کمی بیشتر حسب حال
ولی باید آن را به انصاف دید
نباشد شرایط دراین حد شدید
به هرجا بُوَد چند هم نیکویی
نباشد فقط کارمن بدگویی
که باشند یاران همخوابگاه
همانند خواهر در این جایگاه
بگوییم حرف دل یکدگر
بخندیم ماها ز غم بیخبر
و آن سرپرستان چُنان مادرند
همی گاه از مادرم بهترند
ولی کاش یک کار بهتر کنند
ز سخت گیریش کاش کمتر کنند
1-هفخوان در این مصرع همان هفت خوان است که به خاطر وزن شعر به این صورت نوشته شده است.